تبليغاتX
زمانی برای تغییر























زمانی برای تغییر

هوای بهاری این روزا زنده ام کرده- دیروز مسیر شرکت تا دانشگاه و دانشگاه تا خونه رو که تمام تعطیلات نگران بودم که چجوری باید با خستگی بعد از کار برم و بیام با سرمستی رفتم و اومدم- بدون ذره ای احساس خستگی- حالا اگه زمستون بود عین خرس های قطبی تا هوا تاریک میشد خوابم میگرفت!

تازه در مسیر برگشت کلی هم واسه بچه ها از مزایای هوای بهار و تابستون و روشنایی روز صحبت کردم و آخرش همه به این نتیجه رسیدن که من باتری خورشیدی دارم و بهتره برم یه جایی نزدیک استوا زندگی کنم 

یه مطلب جالبی شنیدم نمیدونم از کی که میگفت قدیما وقتی یکی دپرس میشد میدونست که یه جای کار مشکل داره و میرفت دنبال اون یه جای کار و سعی میکرد حلش کنه- حالا وقتی یکی دپرس میشه اولین جایی که میره اینترنته و چون توی اینترنت از هر سه نفر، دو نفر دپرسن به این نتیجه میرسه که مشکلی وجود نداره و همه چیز عادیه- یعنی دپرس بودن خیلی هم حالت نرمالی شده این روزا-

اینه که باید مواظب معاشرت های اینترنتی هم باشیم

نوشته شده در دوشنبه 1391/01/21ساعت 16:44 توسط آیلا|

یه بار توی یه کتابی مربوط به زنان خوندم که دنیا بدون اعتماد به نفس محل دهشتناکی است.

حالا معنی این جمله رو متوجه میشم- امنیت باید یه چیز درونی باشی- تا از درون احساس امنیت نکنی، هر عامل خارجی دیگه ای هم که باعث این امنیت باشه دیر یا زود تاثیرش رو از دست میده!

نوشته شده در یکشنبه 1390/12/21ساعت 14:19 توسط آیلا|

دقیقن تو اپیزود اول آشنایی با مادر این بنده خدا تد ناخودآگاه تکرار میکنه I LOVE YOU -

منم یه چند روزه زبونم مشکل پیدا کرده- هر جا در هر مکالمه ای کلمه کم میارم یه چیز پرتی می پرونم که تا چند ساعت هم خودم تو شوکم هم اون طرف

نوشته شده در یکشنبه 1390/12/21ساعت 10:38 توسط آیلا|

نمیدونم چرا دلم خواست از بی خبری در بیام و یه اسمی واسه خودم داشته باشم!

آیلا به هاله دور ماه و سایر سیارات میگن-

آیلا

نوشته شده در یکشنبه 1390/11/30ساعت 16:35 توسط آیلا|

امروز رسمن دوباره دانشجو شدم-

زیاد رو موود درس خوندن نیستم ولی از شروع جدید اونم دقیقن توی رشته و دانشگاهی که خودم میخواستم راضیم!

نوشته شده در یکشنبه 1390/11/30ساعت 14:45 توسط آیلا|

کتابفروشی نشرچشمه به محل کارم خیلی نزدیکه- گاهی که هوس قدم زدن توی خیابون رنگارنگ میرزای شیرازی به سرم میزنه آخرین مغازه نشر چشمه است که میرم توش و بین کتابا و سی دی های موزیک و کیف ها و گوشواره های رنگی که هیچ وقت نتونستم خودمو راضی کنم بخرمشون قدم میزنم- گاهی کتاب میخرم- گاهی فقط ورقشون می زنم- جمله های زیبایی که روی تخته کوچیک با خط نه چندان زیبا می نویسن رو همیشه میخونم- اگه با کسی قرار بذارم میگم بیا جلو نشر چشمه- .......

حالا انگار تعلیقش کردن- اینجوریاست که هی دونه دونه دل خوشی های کوچولوی ما محو میشه-

این حرف مدیر نشر چشمه است که پارسال گفته

سال پیش مدیر نشر چشمه در واکنش به تعطیلی کتابفروشی های خیابان کریمخان نوشته بود: کار کتاب بار شیشه‌ی مردی‌ست که از دروازه‌ی شهر می‌گذشت. گزمه‌ای چوبی بر آن نواخته می‌گوید: «بارت چیست؟» مرد می‌گوید: «یکی دیگر بزنی، هیچ.»

حرفش تلخ و دل نشینه

نوشته شده در سه شنبه 1390/11/25ساعت 14:15 توسط آیلا|

میخوام برم خیاطی یاد بگیرم

از این لباسا بدوزم واسه خودم- برم کنار یه دریایی که ساحلش تمیز باشه- تابستونم باشه- باد بپیچه بین موهام و لباسمو ...

نوشته شده در دوشنبه 1390/11/24ساعت 10:34 توسط آیلا|

من از دیشب دارم به تنهایی فکر میکنم- مطمئنم تو هم داری به همین فکر میکنی- متاسفم که اینقد نصفه نیمه داریم تموم میشیم! ولی به قول مینو یوسف آباد گاهی آدم باید با شرایط کنار بیاد- کاریش نمیشه کرد

نوشته شده در شنبه 1390/11/08ساعت 15:15 توسط آیلا|

نقدینگی شرکت صفر شده- نمیفهمم این همه پول یه دفعه کجا رفته- حدس میزنم صرف خرید ارز شده- با اینکه شرکت پشتوانه قوی داری ولی توی چند روز گذشته روی همه بچه ها فشار عصبی عجیبی بوده- کنترل استرس برای همه کار سختی شده- مخصوصن توی واحد ما که مستقیمن طرف خارجی هاست- چند روز گذشته به علت سر درد شدید واقعن به استعفا فکر کردم- امیدوارم یا این دوره فشار تموم بشه یا من بتونم زودتر تصمیم بگیرم!

دیشب وقتی اصرار میکردی که آدرس وبلاگ رو داشته باشی (که اصلن نمی دونم چجوری فهمیدی وبلاگی وجود داره- احتمالن خودم لو دادم) با خودم گفتم احتمالن فکر میکنی من اینجا از دغدغه های مهم زندگی و عرفان و زوایای مخفی ذهنم یه چیزایی نوشتم- آی حال میداد تو هی اصرار میکردی و من میگفتم نه نه نمیشه آخه خصوصیه - ولی عذاب وجدان نگرفتم - چون به هر حال اونچه که تو میخوای بدونی اینجا ننوشتم - ولی یه روز همه نوشته هایی که با ضمیر تو شروع شده رو واست میفرستم- مطمئن باش!

نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/28ساعت 12:38 توسط آیلا|

۱- بالغ وجود من به اندازه کافی رشد نکرده- اینکه میگم واقعن عین جمله مصداق داره- ربطی هم به کودک درون و این حرفا نداره- من کلن درونن و بیرونن کودکم- یعنی اگه چیزی باب میلم نباشه مهم نیست این باب میل نبودن منطقیه یا نیست- ناراحت میشم- یجوری که دوست دارم برم سرم فرو کنم تو متکای تختم و گریه کنم- ولی یه وقتایی خیلی آدم با درک و کمالاتی میشم- اونقد درک میکنم - اونقد درک میکنم که به بلاهت میفتم- بخدا- تعادل ندارم-

۲- در چند روز گذشته به علت تعطیلات مقادیر متنابهی آشپزی از نوع فوری انجام دادم- و هر بار که گزارش تلفنی این هنرنمایی ها رو به تو دادم با یه حسرت بچه گانه ای گفتی چه فایده واسه من که از این چیزا درست نمی کنی- یجوری که هنرنمایی های خودمو با عذاب وجدان خوردم-  کلن موجود حسودی هستی

۳- تعطیلات طولانی رو اصلن دوست ندارم- اونقد آدم میخوابه و وقت آزاد داره که روز بعد از تعطیلات اصلن دست و دلش به کار نمیره- همش فکر میکنه چرا اینا منو استثمار کردن آخه- چرا دو دیقه من نمیتونم چرت بزنم-

۴- و در نهایت یه پستی امروز خوندم  در پیاده رو - بند دوم این پست رو باید با اندکی تغییرات واسه تو بفرستم بخونی که به من نگی تو معاشرتی نیستی- منم بعضی وقتا دقیقن همینجوریم:اگر دو روز پشت سرهم  با دوستانم معاشرت کنم روز سوم حالم از هرچه آدم است به هم می خورد.با تلفن حرف نمی زنم و ....

اینی که میگی چرا معاشرتت کمه؟ چرا مثل بقیه دخترا با دوستات دوره غیبت نمیذاری و این حرفا و من خودمم علتش رو نمیدونستم تا امروز که این پست رو خوندم- من بعضی وقتا اینجوری میشم ولی بعضی وقتا هم دوست دارم خیلی معاشرت کنم -

نوشته شده در یکشنبه 1390/10/25ساعت 15:50 توسط آیلا|


آخرين مطالب
» سال نو- حال نو
» امنیت درونی
» مشکل زبانی
» آیلا
» دوران جدید
» دل خوشی های کوچیک ما
» آرزو های دوست داشتنی دست یافتنی
»
» وقتی بی پولی فشار می آورد
» روزانه
Design By : Pars Skin