زمانی برای تغییر

خداحافظی

به نظرم باید با وبلاگ نوشتن خداحافظی رسمی کنم.

دلم میخواد همه روزهامو با جزئیات بنویسم ولی ماهیت درون گرای من خیلی دوست داره به درون گرایی خودش ادامه بده.

نوشتن و توضیح دادن در مورد اتفاقات افتاده و احساسات بعدش خیلی برای من سخته- حتی حرف زدن در موردشون هم سخته.

به خاطر همین برای اینکه دوباره گذرم به اینجا نیفته و یه گوشه ذهنم درگیر این نباشه که چرا نمیتونم بنویسم خداحافظی بهترین راهه.

برای همه دوستان اندکم که واقعا یه زمانی تنها دل خوشی ام سر زدن به وبلاگ هاشون و دیدن نظراتشون توی وبلاگ خودم بود آرزوی بهترین سال و بهترین حال رو دارم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۶ساعت 13:39  توسط آیلا  | 

4

حس رخوت و بی حسی میکنم.

یه حس رخوت خوب- 

دیروز از پروژه پایانی دوره لیسانس دفاع کردم و بعد سه سال این دوره تموم شد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۵ساعت 9:17  توسط آیلا  | 

پدرم-1

یه ترس هایی توی زندگی خیلی بزرگه - تا وقتی زندگیشون نکردی فکر میکنی فقط برای دیگران اتفاق میفته- 

وقتی به حال دیگرانی که براشون اتفاق افتاده نگاه میکنی یه حس عیجیبی از لذت و ترس همزمان توی وجودته- 

لذت به خاطر اینکه برای دیگرانه و تو به اندازه کافی دور هستی که رنجش رو درک نکنی- ترس برای اینکه ناخودآگاه میدونی همچین روزی دیر یا زود ممکنه برای تو هم پیش بیاد.

همیشه دلم میخواست قبل از اعضای خانواده ام بمیرم- برام فرقی نمیکنه توی چه سنی- فقط دلم میخواست قبل از همه اعضای خانواده ام و کسانی که دوستشون دارم بمیرم- فکر تحمل نبودن کسی که با همه وجودت حاضر بودی زندگیت رو بدی ولی لحظه ای غصه اش رو نبینی، از موقعیتش سختر بوده.

از اونجایی میگم که الان نزدیک 5 ماهه بدون پدر زندگی میکنم و برام عجیبه که هنوز زنده ام و میتونم نفس بکشم.

پدرم روز ولادت امام رضا(ع) روزی که برای اکثر مردم روز شادی بوده- ما رو ناگهانی ترک کرد.

اون روز میخواستم شیرینی بگیرم و برم خونه مثل همه عصرهای قشنگ تابستون باهم بشینیم، چای و شیرینی بخوریم- حرف بزنیم و تلویزیون ببینیم.

ولی تقدیر چیز دیگه ای بود. 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۳/۱۱/۰۷ساعت 12:23  توسط آیلا  | 

3-

توی یک هفته گذشته با امیر سه تا مکالمه طولانی داشتیم در مورد رابطه مون- مهمترین مساله اینه که هر روز یه چیز جدید در مورد هم کشف میکنیم- یعنی اگه 5 ماه پیش ازم میپرسیدن امیر رو چند درصد میشناسم با اطمینان میگفتم 90 درصد- ولی الان فکر میکنم 50 درصد هم نمیشناسمش- ولی جای خوشحالی داره که شناخت بیشترش باعث شده به انتخابم مطمئن تر بشم- واقعن بعضی وقتا احساس میکنم این مرد کلا همه وجودش احساس و نوع دوستیه- اینقد که درکش بالاست- (البته وقتایی که دعوامون میشه حرفامو پس میگیرم :))))))
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۳/۰۵/۲۷ساعت 14:49  توسط آیلا  | 

3-

بین همه زیورآلات مربوط به خانوما من گوشواره های رنگی رو به بقیه ترجیح میدم. 

کاش در مورد همه ترجیحات زندگی ذهنم همینقد قاطع و روشن نظری داشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۵/۲۳ساعت 0:5  توسط آیلا  | 

2-

دیشب امیر یکی از دوستاشو که از خارجه اومده با خواهرش دعوت کرده بود خونشون. و از اونجایی که جدیدا به خاطر نوع کارش وقتش آزادتر شده، خودش آشپزی کرده بود از من پرسید شام چی درست کنم؟ گفتم من که سالاد میخورم :))) (جو باشگاه گرفته منو) گفت اتفاقن اصلن حال درست کردن سالاد ندارم:))))) ولی وقتی رسیدم دیدم یه سالاد با شکوههههههههه درست کرده :) عزیزم فقط به خاطر من پا شده بود رفته بود کل مواد سالاد سزار و سالاد یونانی رو خریده و یه چیز مخلوطی از دوتاش که بسیارررررررر هم خوشمزه بود واسم آماده کرده بود. به قدری که الان برای صبحانه هم دارم سالاد میخورم :))) اصلن شب با فکرش نمیتونستم بخوابم :)))))
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۵/۲۲ساعت 8:56  توسط آیلا  | 

1

خوب 3 روز دیگه میشه 5 امین ماهگرد عقد ما اینکه در این 5 ماه و کمی قبلترش چی گذشت به اندازه 5 ماه نوشتنی داره :))) اینکه ازدواج چقدرررررررر میتونه لذت بخش باشه اگه آدم از خانواده ها دور باشه :))))) خانواده امیر واقعا آدم های احساسی و مهربونی هستن ولی من هنوز با بخش احساسی این خانواده نتونستم ارتباط بگیرم- البته ازدواج همین بالا و پایین شدن هاشه که لذت بخشش میکنه (این کلام از شوهر عروسه) وگرنه خود عروس که بنده باشم اونقد به جووون شوهرش غر زده توی این 5 ماه که دیگه خودشم خسته شده- یعنی منه منطقی و بی آزار و گوگولی و نایس و .... :))))) رو که از کوره به در بردن دیگه ببین چه خبره :)))) حالا از شوخی گذشته چند وقتیه که اوضاع در آرامشه و بنده از آرامش دوران استفاده کردم و گفتم بهتره همینجا خاطرات رو به روز کنم و قید دفتر خاطرات و .... اینا رو بزنم فعلا- اصلن حسش نیست- اینجا مرتب تر و منظم تره- راستی شکلک های بلاگفا کجا رفته؟ چرا من موقع نوشتن نمی تونم شکلک بذارم؟
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۳/۰۵/۱۹ساعت 16:14  توسط آیلا  | 

دیگه تنبلی بسه!

پنج شنبه روز باحالی بود

صبح رفتم دانشگاه- البته فقط نیم ساعت سر کلاس بودم و با هدف زدن حاضری رفته بودم

بعدش مامان اومد دنبالم تا بریم بانک برای کارهای وام ازدواج- بابا هم خودش اومده بود بانک - یکی از ضامن هامون بود- امیر هم که خودش اومده بود-

بعد از عملیات طاقت فرسای پیش از گرفتن وام ازدواج که حدودن ۲ ساعت طول کشید و البته استفاده از بیانات گهربار جناب رئیس شعبه و تائید همه مواردی که میگفتن (در جهت پاچه خواری) رفتیم خونه امیر اینا و ناهار رو با مامان و بابای من چهار تایی خوردیم - بعدش مامان و بابا رفتن و ما هم رفتیم دانشگاه مجددن- امیر زیر سایبان درختای پارکینگ خوابید تا کلاس من تموم بشه و بعدش بریم شهری که پدر و مادر امیر ساکنش هستن.

واسه شام رسیدیم پیششون- خونشون رو خیلی دوست دارم- روشن و پر از حس زندگیه

نور عامل مهمیه توی زندگی من- حتی آدما رو با بک گراند روشن یا تیره یادم میاد- اونایی که روشن هستن توی ذهنم خیلی دوست دارم و بقیه رو چندان دوست ندارم و سعی میکنم زیاد باهاشون روبرو نشم.

شام رو با پدر و مادر امیر خوردیم- پج شنبه جالبی بود- ناهار رو با پدر و مادر من بودیم و شام رو با پدر و مادر امیر-

بقیه اش برای پست بعد

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۰۱/۳۰ساعت 11:0  توسط آیلا  | 

بوی رطوبت بعد از بارون - نسیم خنکی که به تن آدم آسایش میده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۳/۰۱/۲۶ساعت 14:17  توسط آیلا  | 

خداحافظ 92

خوب باید یه پست آخر سالی بنویسم

هر چی خواستم بذارم اول سال ۹۳ یه پست گزارشی بنویسم دیدم خیلی تنبلیه

۹۲ با یه حس شیرین شروع شد- رابطه از هم گسیخته ما دوباره شکل گرفت علی رغم مخالفت ها و به همون سرعت سال اول آشنایی با لحظه های به یاد ماندنی طی شد.

یه دایی از دست دادم- یه عمه

تاریخ خواستگاری مون چند ماه جا به جا شد و من که اولش حسابی دلخور بودم آخرش دیدم این بهترین حالتی بود که میتونست پیش بیاد

خواستگاری و بله برون برگزار شد و توی همه مراسم ها استرس من چی بپوشم از همه استرس ها پررنگ تر بود 

قبل از بله برون امیر روی سرامیک لیز خورد و دستش رفت توی شیشه آشپزخونه شون و یک خطر بسیار بزرگگگگ از بیخ گوشش رد شد- ۷ تا تاندون دستش پاره شد و کارش به جراحی و بیمارستان کشید-

ولی بله برون ما به موقع برگزار شد- با دست توی آتل امیر 

روز خریدن انگشتر نشون و آزمایش یکی از به یادماندنی ترین روزهامون بود مخصوصن وقتی من موقع زدن واکسن گریه می کردم در واقع زار میزدم و خانومه همش می پرسید چرا گریه میکنی؟ شوهرتو دوست نداری؟ منم با دماغ فین فین میگفتم چرا دوستش دارم موقع خرید نشون هم اونقد گشتیم که دیگه من داشتم از گرسنگی هلاک میشدم و مغزم همش آلارم میداد ولی کسی به فکر ناهار نبود و کم کم داشتم به این نتیجه میرسیدم که نمیخوام ازدواج کنم - انگشتر نشون نمیخوام- ناهار میخوام فقط (اینقد گرسنگی اثر سو میذاره رو من) 

و روز خرید حلقه که با مامان ها رفتیم و عوض گرسنگی روز خرید نشون رو درآوردیم.

یه روز قبل از عقد دست امیر رو از آتل باز کردن و روز بعدش به یادماندنی ترین روز زندگیمون رقم خورد

من همیشه فکر میکردم روز عقد از شدت استرس بمیرم - ولی نه استرسی داشتم و نه حتی یه قطره اشک به چشمم اومد-وقتی بابا و مامانم بغض کرده بودن هر چی این چشمامو فشار دادم که در جهت حفظ آبرو یکی دو قطره اشک بیاد دیدم نمیشه

و اونقد هم سر عقد حواسم به اینور و اونور بود که نمیتونستم تمرکز کنم برای دعا ولی از اونجایی که میگن دعای عروس تا ۹ روز میگیره بی بر و برگرد فردا که دیگه عیده و به حول و قوه الهی نمیایم سر کار میشینم لیست دعاهامو مینویسم تا با تمرکز دعا کنم 

ولی تنها دعایی که خیلی توی این مدت کردم این بود که خداوند یه ازدواج با آرامش و عشق رو نصیب همه مجردها بکنه

این دو هفته آخر شرکت یکی از خسته کننده ترین زمان های کاری بود- پر کار (که به خاطرش شاکریم) ولی خسته کننده

امیدوارم سال بعد حقوق مون رو درست و درمون زیاد کنن به جبران این چند سال رکود

دانشگاه هم تقریبن یه ماه هست نمیرم- بعد عید اگه خدا قسمت کردم و رفتم فکر نکنم کسی منو بشناسه یا سر کلاس راه بده

لطفن موقع سال تحویل برای سلامتی و تداوم خوشبختی ما و خانواده هامون هم دعا کنین

سال نو همگی مبارک 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۲/۲۸ساعت 10:34  توسط آیلا  | 

مطالب قدیمی‌تر