زمانی برای تغییر

3-

توی یک هفته گذشته با امیر سه تا مکالمه طولانی داشتیم در مورد رابطه مون- مهمترین مساله اینه که هر روز یه چیز جدید در مورد هم کشف میکنیم- یعنی اگه 5 ماه پیش ازم میپرسیدن امیر رو چند درصد میشناسم با اطمینان میگفتم 90 درصد- ولی الان فکر میکنم 50 درصد هم نمیشناسمش- ولی جای خوشحالی داره که شناخت بیشترش باعث شده به انتخابم مطمئن تر بشم- واقعن بعضی وقتا احساس میکنم این مرد کلا همه وجودش احساس و نوع دوستیه- اینقد که درکش بالاست- (البته وقتایی که دعوامون میشه حرفامو پس میگیرم :))))))
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/05/27ساعت 14:49  توسط آیلا  | 

3-

بین همه زیورآلات مربوط به خانوما من گوشواره های رنگی رو به بقیه ترجیح میدم. 

کاش در مورد همه ترجیحات زندگی ذهنم همینقد قاطع و روشن نظری داشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/05/23ساعت 0:5  توسط آیلا  | 

2-

دیشب امیر یکی از دوستاشو که از خارجه اومده با خواهرش دعوت کرده بود خونشون. و از اونجایی که جدیدا به خاطر نوع کارش وقتش آزادتر شده، خودش آشپزی کرده بود از من پرسید شام چی درست کنم؟ گفتم من که سالاد میخورم :))) (جو باشگاه گرفته منو) گفت اتفاقن اصلن حال درست کردن سالاد ندارم:))))) ولی وقتی رسیدم دیدم یه سالاد با شکوههههههههه درست کرده :) عزیزم فقط به خاطر من پا شده بود رفته بود کل مواد سالاد سزار و سالاد یونانی رو خریده و یه چیز مخلوطی از دوتاش که بسیارررررررر هم خوشمزه بود واسم آماده کرده بود. به قدری که الان برای صبحانه هم دارم سالاد میخورم :))) اصلن شب با فکرش نمیتونستم بخوابم :)))))
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/05/22ساعت 8:56  توسط آیلا  | 

1

خوب 3 روز دیگه میشه 5 امین ماهگرد عقد ما اینکه در این 5 ماه و کمی قبلترش چی گذشت به اندازه 5 ماه نوشتنی داره :))) اینکه ازدواج چقدرررررررر میتونه لذت بخش باشه اگه آدم از خانواده ها دور باشه :))))) خانواده امیر واقعا آدم های احساسی و مهربونی هستن ولی من هنوز با بخش احساسی این خانواده نتونستم ارتباط بگیرم- البته ازدواج همین بالا و پایین شدن هاشه که لذت بخشش میکنه (این کلام از شوهر عروسه) وگرنه خود عروس که بنده باشم اونقد به جووون شوهرش غر زده توی این 5 ماه که دیگه خودشم خسته شده- یعنی منه منطقی و بی آزار و گوگولی و نایس و .... :))))) رو که از کوره به در بردن دیگه ببین چه خبره :)))) حالا از شوخی گذشته چند وقتیه که اوضاع در آرامشه و بنده از آرامش دوران استفاده کردم و گفتم بهتره همینجا خاطرات رو به روز کنم و قید دفتر خاطرات و .... اینا رو بزنم فعلا- اصلن حسش نیست- اینجا مرتب تر و منظم تره- راستی شکلک های بلاگفا کجا رفته؟ چرا من موقع نوشتن نمی تونم شکلک بذارم؟
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/05/19ساعت 16:14  توسط آیلا  | 

دیگه تنبلی بسه!

پنج شنبه روز باحالی بود

صبح رفتم دانشگاه- البته فقط نیم ساعت سر کلاس بودم و با هدف زدن حاضری رفته بودم

بعدش مامان اومد دنبالم تا بریم بانک برای کارهای وام ازدواج- بابا هم خودش اومده بود بانک - یکی از ضامن هامون بود- امیر هم که خودش اومده بود-

بعد از عملیات طاقت فرسای پیش از گرفتن وام ازدواج که حدودن ۲ ساعت طول کشید و البته استفاده از بیانات گهربار جناب رئیس شعبه و تائید همه مواردی که میگفتن (در جهت پاچه خواری) رفتیم خونه امیر اینا و ناهار رو با مامان و بابای من چهار تایی خوردیم - بعدش مامان و بابا رفتن و ما هم رفتیم دانشگاه مجددن- امیر زیر سایبان درختای پارکینگ خوابید تا کلاس من تموم بشه و بعدش بریم شهری که پدر و مادر امیر ساکنش هستن.

واسه شام رسیدیم پیششون- خونشون رو خیلی دوست دارم- روشن و پر از حس زندگیه

نور عامل مهمیه توی زندگی من- حتی آدما رو با بک گراند روشن یا تیره یادم میاد- اونایی که روشن هستن توی ذهنم خیلی دوست دارم و بقیه رو چندان دوست ندارم و سعی میکنم زیاد باهاشون روبرو نشم.

شام رو با پدر و مادر امیر خوردیم- پج شنبه جالبی بود- ناهار رو با پدر و مادر من بودیم و شام رو با پدر و مادر امیر-

بقیه اش برای پست بعد

 

+ نوشته شده در  شنبه 1393/01/30ساعت 11:0  توسط آیلا  | 

بوی رطوبت بعد از بارون - نسیم خنکی که به تن آدم آسایش میده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/01/26ساعت 14:17  توسط آیلا  | 

خداحافظ 92

خوب باید یه پست آخر سالی بنویسم

هر چی خواستم بذارم اول سال ۹۳ یه پست گزارشی بنویسم دیدم خیلی تنبلیه

۹۲ با یه حس شیرین شروع شد- رابطه از هم گسیخته ما دوباره شکل گرفت علی رغم مخالفت ها و به همون سرعت سال اول آشنایی با لحظه های به یاد ماندنی طی شد.

یه دایی از دست دادم- یه عمه

تاریخ خواستگاری مون چند ماه جا به جا شد و من که اولش حسابی دلخور بودم آخرش دیدم این بهترین حالتی بود که میتونست پیش بیاد

خواستگاری و بله برون برگزار شد و توی همه مراسم ها استرس من چی بپوشم از همه استرس ها پررنگ تر بود 

قبل از بله برون امیر روی سرامیک لیز خورد و دستش رفت توی شیشه آشپزخونه شون و یک خطر بسیار بزرگگگگ از بیخ گوشش رد شد- ۷ تا تاندون دستش پاره شد و کارش به جراحی و بیمارستان کشید-

ولی بله برون ما به موقع برگزار شد- با دست توی آتل امیر 

روز خریدن انگشتر نشون و آزمایش یکی از به یادماندنی ترین روزهامون بود مخصوصن وقتی من موقع زدن واکسن گریه می کردم در واقع زار میزدم و خانومه همش می پرسید چرا گریه میکنی؟ شوهرتو دوست نداری؟ منم با دماغ فین فین میگفتم چرا دوستش دارم موقع خرید نشون هم اونقد گشتیم که دیگه من داشتم از گرسنگی هلاک میشدم و مغزم همش آلارم میداد ولی کسی به فکر ناهار نبود و کم کم داشتم به این نتیجه میرسیدم که نمیخوام ازدواج کنم - انگشتر نشون نمیخوام- ناهار میخوام فقط (اینقد گرسنگی اثر سو میذاره رو من) 

و روز خرید حلقه که با مامان ها رفتیم و عوض گرسنگی روز خرید نشون رو درآوردیم.

یه روز قبل از عقد دست امیر رو از آتل باز کردن و روز بعدش به یادماندنی ترین روز زندگیمون رقم خورد

من همیشه فکر میکردم روز عقد از شدت استرس بمیرم - ولی نه استرسی داشتم و نه حتی یه قطره اشک به چشمم اومد-وقتی بابا و مامانم بغض کرده بودن هر چی این چشمامو فشار دادم که در جهت حفظ آبرو یکی دو قطره اشک بیاد دیدم نمیشه

و اونقد هم سر عقد حواسم به اینور و اونور بود که نمیتونستم تمرکز کنم برای دعا ولی از اونجایی که میگن دعای عروس تا ۹ روز میگیره بی بر و برگرد فردا که دیگه عیده و به حول و قوه الهی نمیایم سر کار میشینم لیست دعاهامو مینویسم تا با تمرکز دعا کنم 

ولی تنها دعایی که خیلی توی این مدت کردم این بود که خداوند یه ازدواج با آرامش و عشق رو نصیب همه مجردها بکنه

این دو هفته آخر شرکت یکی از خسته کننده ترین زمان های کاری بود- پر کار (که به خاطرش شاکریم) ولی خسته کننده

امیدوارم سال بعد حقوق مون رو درست و درمون زیاد کنن به جبران این چند سال رکود

دانشگاه هم تقریبن یه ماه هست نمیرم- بعد عید اگه خدا قسمت کردم و رفتم فکر نکنم کسی منو بشناسه یا سر کلاس راه بده

لطفن موقع سال تحویل برای سلامتی و تداوم خوشبختی ما و خانواده هامون هم دعا کنین

سال نو همگی مبارک 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/12/28ساعت 10:34  توسط آیلا  | 

روزانه

همکارم رفته بازاریاب بیمه عمر شده- از صبح داره منو دعوت به بیمه عمر میکنه-

از مزایای بیمه عمر میگه- از اینکه به یکی که ۳۲ سالش بوده گفتن بیا بیمه ات کنیم نرفته بیمه بشه و افتاده مرده و حالا اگه بیمه عمر بود خانواده اش ۸ میلیون میگرفتن

تحملم تموم شده میگم آقای فلانی الان دارم انتخاب واحد میکنم اصلن حواسم به حرفای شما نیست- بذارین بعدن در موردش فکر میکنم- میگه خانوم آیلا بعدن ممکنه خیلی دیر بشه ها

میگم منظورتون اینه که ممکنه به زودی من بمیرم و زن و بچم گشنه بمونن؟  دیگه راهشو کشید رفت


به امیر میگم میدونی کی شده رئیس دانشکده تون؟ میگه آره- مخت.اباط-

اصلن روحم تازه شد- میگم هر وقت دانشگاه بود بگو بیام ببینمش حالا انگار رئیس دانشکده ما شده اینقد ذوق زده شدم- بعد از صبح افتاده تو دهنم تا کی به تمنای وصال تو یگانه لالالالالالا تا کی به تمنای وصال تو یگانه لالالالالالالا


دیروز دفعه اولی بود که رفتم خونه امیر اینا برای ناهار (البته ما هنوز ازدواج نکردیما) بعد سر سفره پدرش با دستش زد روی جای خالی بغل دستش که یعنی بیا بشین اینجا- یعنی من اونقد ذوق زده شدمممممم که کلی ناهار خوردم ناهار هم ماهی بود- بعدم فشارم افتاد پایین و خوابم گرفت رفتم توی اتاق امیر خوابیدم- تنها البته بیدار که شدم دیدم مامانم اس ام اس داده یه وقت نری توی اتاق امیر

دیگه نمیدونم همه مادرا اینقد نگرانن یا مادر ما اینقد نگرانه- حالا خوبه بچه شیطونی هم نبودیم زیاد 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1392/11/19ساعت 15:49  توسط آیلا  | 

برف بازی

دیشب قرار گذاشتیم با امیر و خواهرش بریم برف بازی

حالا ایده از کی بود؟ از من

داشتم آماده میشدم- رفتم توی دستشویی موهامو شونه کنم از اونجایی که مامانم قدغن کرده کسی توی اتاق مو شونه کنه (میبینین خونه ما چقد پدر سالاریه؟) برسم افتاد توی چاه توالت 

در دستشویی رو قفل کردم و روش هم یه کاغذ گنده چسبوندم که مبادا کسی بره اینجا- برس من افتاده تو چاه

ساعت ۸ بود که امیر و خواهرش اومدن دنبالم و رفتیم برف بازی نزدیک خونه شون

امیر رفت از خونشون دوربین بیاره که مامانش فهمید ما دم دریم و زنگ و اصرار که بیاین بالا- حالا هی من میگم زشته من نمیام لباسام واسه برف بازی مناسبه - خواهرش هم میخندید که مگه ما قراره تو را همیشه با لباس مهمونی ببینیم- بعد گفتم من نمیام جورابام کلفته از سرما قاطی کرده بودم دیگه نمیدونستم چه بهانه ای بیارم-

بعد رفته بودم تو نمیدونستم باید با بابای امیر دست بدم یا ندم همینجوری دستمو تا وسطا بردم جلو دوباره برگردوندم عقب بعد چون هرکدومشون مشغول یه کاری بودن من همینجوری داشتم توی خونه واسه خودم میچرخیدم- فکر کنم یه چند دفعه ای از جلو باباش رد شدم که آخرش گفت دخترم برو بشین چایی ات رو بخور

موقع خدافظی امیر زودتر از ما رفت بعد دوباره برگشت تا ما رو صدا کنه - تا خواهرش کفشاشو بپوشه- دیدم آروم داره منو صدا میکنه و اشاره میکنه که بیا- گفتم حتمن میخواد بوسم کنه تا خواهرش بیاد با هیجان رفتم سمتش که دستشو از پشتش آورد بیرون و یه گوله برفی کوبید تو صورتم

منم که شوکه شده بودم اومدم تلافی کنم که لیز خوردم و افتادم- امیر نامرد هم تا تونست برف کوبوند تو سر و صورت من-

ساعت ۱۰.۵ بود تازه داشتیم میرفتیم شام بخوریم- بابام زنگ زد دخترم کی میخوای بیای- بعد این دخترم رو با یه غیظی میگفت که یعنی ما تو رو هنوز شوهرت ندادیما خواهر امیر هم اشاره میکرد بگو توی برف گیر کردیم

تقریبن بعد از اینکه خودمون رو با شام خفه کردیم ساعت ۱۲ رسیدم خونه- و با قیافه بهت زده برادرم و بابام روبرو شدم- (مامانم خونه مادربزرگم بود) باورشون نمیشد من ساعت ۱۲ رفتم خونه

منم با بهت و تعجب تنهاشون گذاشتم و رفتم خوابیدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/11/16ساعت 11:31  توسط آیلا  | 

عنوان گذاشتن واقعن که کار مزخرفیه- اصلن عنوانم نمیاد

مامانم شدیدن آلرژی داره - مخصوصن به سیگار بابام

حالا نگرانه که نکنه منم در آینده به سیگار امیر آلرژی پیدا کنم

روز خواستگاری نمیدونم عطر کی باعث عود آلرژی مامان شده بود- بنده خدا نمیتونست صحبت کنه- تا میومد صحبت کنه قرمز میشد- چند دفعه هم پا شد رفت آشپزخونه آب خورد ولی افاقه نکرد

حالا اون روز سر مساله کمک کردن در کار خونه صحبت میکردیم- امیر میگفت من عمرن جلوی بابات کاری بکنم

بابات باید رو من یه حساب دیگه باز کنه

منم همینطور هاج و واج که چه ربطی داره- بابای من خودش تو خونه کمک میکنه با این سنش

میگفت نه- توی خونه شما معلومه پدرسالاری بوده

گفتم تو دو بار بیشتر نیومدی خونه ما- از کجا فهمیدی پدرسالاری بوده؟

گفت آخه توی خواستگاری مامانت اصلن حرف نزد- معلوم بود به احترام بابات سکوت کرده

حالا قرار شده جلوی بابام، امیر یه کوچولو کمک بکنه ولی به جبرانش باید توی خونه کلی کار کنه


جمعه شب خونه تنها بودم- برای خودم پاستا درست کردم و به علت اینکه در امر درست کردن پاستا خیلی حرفه ای هستم کلی سیر ریختم توش

حالا از جمعه تا حالا همش سرگیجه و سر درد دارم از شدت فشار پایین- چشامم شده قد نخود- همکارم اومده پای میزم میگه خواب بودی؟


امتحانا تموم شده- به خودم وعده داده بودم که امتحانا تموم شد برم سینما

ولی باید تا ۱۵ ام یه پروژه تحویل بدم که تموم شدن امتحانا رو کوفتم کرده

از اون مهمتر قرار بود امتحانا که تموم شد در بازه یک هفته ای برای آزمون ارشد هم درس بخونم

که امروز متوجه شدم ارشد به جای آخر هفته بعد، آخر این هفته برگزار میشه

خوب منم که کلن برای همه رشته ها آماده ام- حتی اگه هیچ ربطی به تحصیلات لیسانسم نداشته باشه

+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/11/13ساعت 10:56  توسط آیلا  | 

مطالب قدیمی‌تر