X
تبلیغات
زمانی برای تغییر

زمانی برای تغییر

دیگه تنبلی بسه!

پنج شنبه روز باحالی بود

صبح رفتم دانشگاه- البته فقط نیم ساعت سر کلاس بودم و با هدف زدن حاضری رفته بودم

بعدش مامان اومد دنبالم تا بریم بانک برای کارهای وام ازدواج- بابا هم خودش اومده بود بانک - یکی از ضامن هامون بود- امیر هم که خودش اومده بود-

بعد از عملیات طاقت فرسای پیش از گرفتن وام ازدواج که حدودن ۲ ساعت طول کشید و البته استفاده از بیانات گهربار جناب رئیس شعبه و تائید همه مواردی که میگفتن (در جهت پاچه خواری) رفتیم خونه امیر اینا و ناهار رو با مامان و بابای من چهار تایی خوردیم - بعدش مامان و بابا رفتن و ما هم رفتیم دانشگاه مجددن- امیر زیر سایبان درختای پارکینگ خوابید تا کلاس من تموم بشه و بعدش بریم شهری که پدر و مادر امیر ساکنش هستن.

واسه شام رسیدیم پیششون- خونشون رو خیلی دوست دارم- روشن و پر از حس زندگیه

نور عامل مهمیه توی زندگی من- حتی آدما رو با بک گراند روشن یا تیره یادم میاد- اونایی که روشن هستن توی ذهنم خیلی دوست دارم و بقیه رو چندان دوست ندارم و سعی میکنم زیاد باهاشون روبرو نشم.

شام رو با پدر و مادر امیر خوردیم- پج شنبه جالبی بود- ناهار رو با پدر و مادر من بودیم و شام رو با پدر و مادر امیر-

بقیه اش برای پست بعد

 

+ نوشته شده در  شنبه 1393/01/30ساعت 11:0  توسط آیلا  | 

بوی رطوبت بعد از بارون - نسیم خنکی که به تن آدم آسایش میده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/01/26ساعت 14:17  توسط آیلا  | 

خداحافظ 92

خوب باید یه پست آخر سالی بنویسم

هر چی خواستم بذارم اول سال ۹۳ یه پست گزارشی بنویسم دیدم خیلی تنبلیه

۹۲ با یه حس شیرین شروع شد- رابطه از هم گسیخته ما دوباره شکل گرفت علی رغم مخالفت ها و به همون سرعت سال اول آشنایی با لحظه های به یاد ماندنی طی شد.

یه دایی از دست دادم- یه عمه

تاریخ خواستگاری مون چند ماه جا به جا شد و من که اولش حسابی دلخور بودم آخرش دیدم این بهترین حالتی بود که میتونست پیش بیاد

خواستگاری و بله برون برگزار شد و توی همه مراسم ها استرس من چی بپوشم از همه استرس ها پررنگ تر بود 

قبل از بله برون امیر روی سرامیک لیز خورد و دستش رفت توی شیشه آشپزخونه شون و یک خطر بسیار بزرگگگگ از بیخ گوشش رد شد- ۷ تا تاندون دستش پاره شد و کارش به جراحی و بیمارستان کشید-

ولی بله برون ما به موقع برگزار شد- با دست توی آتل امیر 

روز خریدن انگشتر نشون و آزمایش یکی از به یادماندنی ترین روزهامون بود مخصوصن وقتی من موقع زدن واکسن گریه می کردم در واقع زار میزدم و خانومه همش می پرسید چرا گریه میکنی؟ شوهرتو دوست نداری؟ منم با دماغ فین فین میگفتم چرا دوستش دارم موقع خرید نشون هم اونقد گشتیم که دیگه من داشتم از گرسنگی هلاک میشدم و مغزم همش آلارم میداد ولی کسی به فکر ناهار نبود و کم کم داشتم به این نتیجه میرسیدم که نمیخوام ازدواج کنم - انگشتر نشون نمیخوام- ناهار میخوام فقط (اینقد گرسنگی اثر سو میذاره رو من) 

و روز خرید حلقه که با مامان ها رفتیم و عوض گرسنگی روز خرید نشون رو درآوردیم.

یه روز قبل از عقد دست امیر رو از آتل باز کردن و روز بعدش به یادماندنی ترین روز زندگیمون رقم خورد

من همیشه فکر میکردم روز عقد از شدت استرس بمیرم - ولی نه استرسی داشتم و نه حتی یه قطره اشک به چشمم اومد-وقتی بابا و مامانم بغض کرده بودن هر چی این چشمامو فشار دادم که در جهت حفظ آبرو یکی دو قطره اشک بیاد دیدم نمیشه

و اونقد هم سر عقد حواسم به اینور و اونور بود که نمیتونستم تمرکز کنم برای دعا ولی از اونجایی که میگن دعای عروس تا ۹ روز میگیره بی بر و برگرد فردا که دیگه عیده و به حول و قوه الهی نمیایم سر کار میشینم لیست دعاهامو مینویسم تا با تمرکز دعا کنم 

ولی تنها دعایی که خیلی توی این مدت کردم این بود که خداوند یه ازدواج با آرامش و عشق رو نصیب همه مجردها بکنه

این دو هفته آخر شرکت یکی از خسته کننده ترین زمان های کاری بود- پر کار (که به خاطرش شاکریم) ولی خسته کننده

امیدوارم سال بعد حقوق مون رو درست و درمون زیاد کنن به جبران این چند سال رکود

دانشگاه هم تقریبن یه ماه هست نمیرم- بعد عید اگه خدا قسمت کردم و رفتم فکر نکنم کسی منو بشناسه یا سر کلاس راه بده

لطفن موقع سال تحویل برای سلامتی و تداوم خوشبختی ما و خانواده هامون هم دعا کنین

سال نو همگی مبارک 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/12/28ساعت 10:34  توسط آیلا  | 

روزانه

همکارم رفته بازاریاب بیمه عمر شده- از صبح داره منو دعوت به بیمه عمر میکنه-

از مزایای بیمه عمر میگه- از اینکه به یکی که ۳۲ سالش بوده گفتن بیا بیمه ات کنیم نرفته بیمه بشه و افتاده مرده و حالا اگه بیمه عمر بود خانواده اش ۸ میلیون میگرفتن

تحملم تموم شده میگم آقای فلانی الان دارم انتخاب واحد میکنم اصلن حواسم به حرفای شما نیست- بذارین بعدن در موردش فکر میکنم- میگه خانوم آیلا بعدن ممکنه خیلی دیر بشه ها

میگم منظورتون اینه که ممکنه به زودی من بمیرم و زن و بچم گشنه بمونن؟  دیگه راهشو کشید رفت


به امیر میگم میدونی کی شده رئیس دانشکده تون؟ میگه آره- مخت.اباط-

اصلن روحم تازه شد- میگم هر وقت دانشگاه بود بگو بیام ببینمش حالا انگار رئیس دانشکده ما شده اینقد ذوق زده شدم- بعد از صبح افتاده تو دهنم تا کی به تمنای وصال تو یگانه لالالالالالا تا کی به تمنای وصال تو یگانه لالالالالالالا


دیروز دفعه اولی بود که رفتم خونه امیر اینا برای ناهار (البته ما هنوز ازدواج نکردیما) بعد سر سفره پدرش با دستش زد روی جای خالی بغل دستش که یعنی بیا بشین اینجا- یعنی من اونقد ذوق زده شدمممممم که کلی ناهار خوردم ناهار هم ماهی بود- بعدم فشارم افتاد پایین و خوابم گرفت رفتم توی اتاق امیر خوابیدم- تنها البته بیدار که شدم دیدم مامانم اس ام اس داده یه وقت نری توی اتاق امیر

دیگه نمیدونم همه مادرا اینقد نگرانن یا مادر ما اینقد نگرانه- حالا خوبه بچه شیطونی هم نبودیم زیاد 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1392/11/19ساعت 15:49  توسط آیلا  | 

برف بازی

دیشب قرار گذاشتیم با امیر و خواهرش بریم برف بازی

حالا ایده از کی بود؟ از من

داشتم آماده میشدم- رفتم توی دستشویی موهامو شونه کنم از اونجایی که مامانم قدغن کرده کسی توی اتاق مو شونه کنه (میبینین خونه ما چقد پدر سالاریه؟) برسم افتاد توی چاه توالت 

در دستشویی رو قفل کردم و روش هم یه کاغذ گنده چسبوندم که مبادا کسی بره اینجا- برس من افتاده تو چاه

ساعت ۸ بود که امیر و خواهرش اومدن دنبالم و رفتیم برف بازی نزدیک خونه شون

امیر رفت از خونشون دوربین بیاره که مامانش فهمید ما دم دریم و زنگ و اصرار که بیاین بالا- حالا هی من میگم زشته من نمیام لباسام واسه برف بازی مناسبه - خواهرش هم میخندید که مگه ما قراره تو را همیشه با لباس مهمونی ببینیم- بعد گفتم من نمیام جورابام کلفته از سرما قاطی کرده بودم دیگه نمیدونستم چه بهانه ای بیارم-

بعد رفته بودم تو نمیدونستم باید با بابای امیر دست بدم یا ندم همینجوری دستمو تا وسطا بردم جلو دوباره برگردوندم عقب بعد چون هرکدومشون مشغول یه کاری بودن من همینجوری داشتم توی خونه واسه خودم میچرخیدم- فکر کنم یه چند دفعه ای از جلو باباش رد شدم که آخرش گفت دخترم برو بشین چایی ات رو بخور

موقع خدافظی امیر زودتر از ما رفت بعد دوباره برگشت تا ما رو صدا کنه - تا خواهرش کفشاشو بپوشه- دیدم آروم داره منو صدا میکنه و اشاره میکنه که بیا- گفتم حتمن میخواد بوسم کنه تا خواهرش بیاد با هیجان رفتم سمتش که دستشو از پشتش آورد بیرون و یه گوله برفی کوبید تو صورتم

منم که شوکه شده بودم اومدم تلافی کنم که لیز خوردم و افتادم- امیر نامرد هم تا تونست برف کوبوند تو سر و صورت من-

ساعت ۱۰.۵ بود تازه داشتیم میرفتیم شام بخوریم- بابام زنگ زد دخترم کی میخوای بیای- بعد این دخترم رو با یه غیظی میگفت که یعنی ما تو رو هنوز شوهرت ندادیما خواهر امیر هم اشاره میکرد بگو توی برف گیر کردیم

تقریبن بعد از اینکه خودمون رو با شام خفه کردیم ساعت ۱۲ رسیدم خونه- و با قیافه بهت زده برادرم و بابام روبرو شدم- (مامانم خونه مادربزرگم بود) باورشون نمیشد من ساعت ۱۲ رفتم خونه

منم با بهت و تعجب تنهاشون گذاشتم و رفتم خوابیدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/11/16ساعت 11:31  توسط آیلا  | 

عنوان گذاشتن واقعن که کار مزخرفیه- اصلن عنوانم نمیاد

مامانم شدیدن آلرژی داره - مخصوصن به سیگار بابام

حالا نگرانه که نکنه منم در آینده به سیگار امیر آلرژی پیدا کنم

روز خواستگاری نمیدونم عطر کی باعث عود آلرژی مامان شده بود- بنده خدا نمیتونست صحبت کنه- تا میومد صحبت کنه قرمز میشد- چند دفعه هم پا شد رفت آشپزخونه آب خورد ولی افاقه نکرد

حالا اون روز سر مساله کمک کردن در کار خونه صحبت میکردیم- امیر میگفت من عمرن جلوی بابات کاری بکنم

بابات باید رو من یه حساب دیگه باز کنه

منم همینطور هاج و واج که چه ربطی داره- بابای من خودش تو خونه کمک میکنه با این سنش

میگفت نه- توی خونه شما معلومه پدرسالاری بوده

گفتم تو دو بار بیشتر نیومدی خونه ما- از کجا فهمیدی پدرسالاری بوده؟

گفت آخه توی خواستگاری مامانت اصلن حرف نزد- معلوم بود به احترام بابات سکوت کرده

حالا قرار شده جلوی بابام، امیر یه کوچولو کمک بکنه ولی به جبرانش باید توی خونه کلی کار کنه


جمعه شب خونه تنها بودم- برای خودم پاستا درست کردم و به علت اینکه در امر درست کردن پاستا خیلی حرفه ای هستم کلی سیر ریختم توش

حالا از جمعه تا حالا همش سرگیجه و سر درد دارم از شدت فشار پایین- چشامم شده قد نخود- همکارم اومده پای میزم میگه خواب بودی؟


امتحانا تموم شده- به خودم وعده داده بودم که امتحانا تموم شد برم سینما

ولی باید تا ۱۵ ام یه پروژه تحویل بدم که تموم شدن امتحانا رو کوفتم کرده

از اون مهمتر قرار بود امتحانا که تموم شد در بازه یک هفته ای برای آزمون ارشد هم درس بخونم

که امروز متوجه شدم ارشد به جای آخر هفته بعد، آخر این هفته برگزار میشه

خوب منم که کلن برای همه رشته ها آماده ام- حتی اگه هیچ ربطی به تحصیلات لیسانسم نداشته باشه

+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/11/13ساعت 10:56  توسط آیلا  | 

چهارشنبه روزی

چند شب پیش که مامان امیر زنگ زد برای قرار خواستگاری ، دیگه رسمن توی خونه ما اعلام شد که بله بنده یکی رو پسندیدم- حالا واسه اونایی که در جریان نبودن سوال بود که این یکی کجا بوده؟ از کجا اومده؟ چند وقته هست؟

سوالای پدرم از همه با مزه تر بود- خوب دخترم شما میدونی که میتونی با من راحت باشی و همه چیز رو به من بگی؟ بله بابا- خوب چند وقته این آقا رو میشناسی؟ یک سال - چییییییییییییییییییییییییی؟ یک سال؟

بله (خوبه خودت گفتی با من راحت باش- اگه میگفتم ۵ سال که احتمالن بنده خدا پس می افتاد)

خوب از کی به شما پیشنهاد ازدواج داد؟ از سه ماه پیش- وااااااااااا بابا چرا همون سه ماه پیش نگفتی؟

خوب آخه من اول باید یکم شناخت پیدا میکردم بعد به شما میگفتم- یعنی سرخود رفتی با طرف آشنا شدی؟

در اینجا برادرم مداخله میکنه و میگه که بابا ازدواج های این دوره و زمونه دیگه عوض شده.

خوب بابا جان دیگه در چه موردی صحبت کردین؟ و ....

و این سوال ها همینجوری ادامه داشت و بعد از هر جواب نیمه صادقانه من پدرم چشماش دو برابر میشد

منم میگفتم خوب خودت گفتی راحت باش- منم دارم همه چی رو میگم

آقا منم که این قیافه بهت زده بابام رو دیدم عصبی شده بودم که نکنه کاسه کوزه مون رو بهم بزنه- رفتم همه حرصمو سر امیر بیچاره خالی کردم 

حالا موندیم توی مجلس خواستگاری کی باشه- کی نباشه- چی بپوشیم- چی کار کنیم که کسی سوتی نده

خلاصه که عالمی داریم تا این گوساله مون بشه گاو.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/10/25ساعت 11:46  توسط آیلا  | 

اولین پست با موبایل

تا میام پست جدید بذارم یه کاری پیش میاد و پست رو ثبت موقت میکتم و میرم پی کارم و بعد کلن یادم میره یه پست نصفه بوده که باید کاملش میکردم.

این روز ها حسابی شلوغه با امتحان و ایشالا تغییر جدیدی که توی زندگیم در پیشه.

ببخشید که نمیتونم بهتون سربزنم و جویای احوالتون بشم. دلم برای همتون تنگ شده.

+ نوشته شده در  جمعه 1392/10/13ساعت 21:17  توسط آیلا  | 

این روزها

وبلاگ نوشتن واسم سخت شده

چون حالا یه نفر آشنا اینجا رو میخونه و بعد میاد نوشته های اینجا رو با منی که بیرون از اینجام مقایسه میکنه- ناخودآگاه- بعد میگه تو اینجا خیلی راحت تر حرف میزنی تا بیرون از اینجا

من فکر میکردم چیزای خیلی ساده و بی اهمیتی اینجا می نویسم و کسی نمیتونه از روی این نوشته های ساده یه همچین نتیجه گیری پرادعایی بکنه که بله تو اینجا راحت تری تا بیرون

من چی فکر میکردم؟ فکر میکردم بیرون خیلی آدم راحتیم- حداقل با امیر که نظرات بالا رو از خودش صادر کرده-

فکر میکردم نسبت به امیر خیلی برونگرا هستم- اشتباهه- من کلن آدم درونگراییم-

دنیای مخصوصی دارم- همه دارن- مال من انگاری اونقد درونیه که در حالی که فکر میکردم یه نفرو توی کل زندگیم راه دادم توی این دنیای درونی- اون یه نفرم اینجوری میگه

من مغز پرحرفی دارم- مغز؟ ذهن؟ چه بدونم- همون صدایی که همه توی سرشونه- مال بقیه رو نمیدونم ولی مال من خیلییییی حرف میزنه- در ارتباط با بقیه آدم کم حرفی محسوب میشم- نه همیشه- ولی اکثر موقع ها-

حتی وقتی با یه دوست پر حرف زمان میگذرونم به نظرم میاد ۹۰٪ حرفای آدما حاوی هیچ اطلاعات مفیدی نیست- منظورم از مفید اخبار علمی و فرهنگی نیستا منظورم اینه که آدما حرفایی رو به هم میزنن که از نظر من اصلن لزومی ندارن به هم بگن- البته که این نظره من فقط- من آدمای پر حرف رو خیلیییی هم دوست دارم و در واقع ارتباط باهاشون بخشی از وجود منو که نمیتونه پرحرف باشه رو کامل میکنن


این روزها جز آدمای شاکی محسوب میشم- شدم مثل بچه ای که فکر میکرده قراره با دوستاش بره اردو- بعد کلی برنامه ریخته واسه این اردو رفتن و با دوستاش بودن و.... بعد یه دفعه اردو کنسل شده یا کوچولو نتونسته بره-

الان دقیقن مثل همون بچه، شاکی و آزرده ام- منتها از یه آدم بالغ انتظار میره بتونه آزردگیش رو کنترل بکنه و با روان خودش و بقیه بازی نکنه- آدم بالغه از اول هفته چمدونشو بسته و رفته- هر چی هم این بچه هه جیغ میزنه و پاهاشو میکوبه زمین اصلن انگار نه انگار- آدم بالغه خیال برگشتن و جمع کردن این بچه رو نداره

منم زیاد بهش سخت نمیگیرم- ولی طفلکی اونقد توی سر من داد زده که صداش شبیه خروس شده- چشاشم قرمز شده- دلم براش میسوزه- هم نمیتونم بهش زیاد رسیدگی کنم- نه گردش میبرمش- نه براش جایزه میگیرم- نه حتی با یه فیلم سرگرمش میکنم- صبح به صبح با خودم میکشمش شرکت- کلی هم سرش غر میزنم که ساکت باش- بعدم با خودم میبرمش دانشگاه- تازه سرکلاسم کلی سرزنشش میکنم که ببین داری مهندس میشی ولی هنوز کار مهندسی بلد نیستی- یکی نیست بگه آخه تو مگه این طفلکو جایی بردی کار مهندسی یاد بگیره که اینقد طلبکاری ازش؟ مگه وقت اضافه داشتی که اینقد سرکوفتشو میزنی سرش؟

اگه درست و کارت با هم فرق میکنن گناه این چیه؟ مگه توی کار خودت موفق نیستی که اینقد نگرانی مهندسی بلد نیستی-

شبم خسته و کوفته میگیره میخوابه- طفلکی کلی واسه این آخر هفته ذوق داشت که همون ذوقش هم کور شد- بعد تازه همشم بهش احساس گناه میدم که تو یه آدم بالغی نه یه بچه- چرا خودتو با تغییرات زندگی اینقد دیر هماهنگ میکنی- چرا بقیه رو اینقد اذیت میکنی؟

فکر کنم بچه هه مرد دیگه

ولی تصمیم گرفتم تمرین های کتاب هنرمند درون رو براش انجام بدم- آرومش کنم- هر روز صبح ازش بخوام که بی وقفه هر اونچه که دلش میخواد رو برام بنویسه- همه حرفای بی معنی و احمقانه اش رو حتی- ترس ها و نگرانی هاش رو - هفته ای دو سه ساعت هم براش وقت تنهایی بزارم و سرگرمش کنم- ببرمش سینما- موزه(اینو خیلی دوست داره ولی از اونجایی که خیلی کمال گراست فکر رفتن به موزه ای که احساس میکنه خیلی ناقصه و فقط اسمی از موزه براش مونده ناراحتش میکنه)- پیاده روی با موزیک- خریدن مجله و کتاب براش (قبلنا شهر کتاب مرکزی رو خیلی دوست داشت ولی حالا وقتی میره تو احساس غریبی میکنه- همه چیز به طرز غیر قابل توصیفی مصنوعی شده)

همینا دیگه- خسته شدم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/07/30ساعت 16:35  توسط آیلا  | 

تقریبن هر روز صبح با کاردک از روی تخت خودمو جمع میکنم

سال پیش یادم میاد که با سر و صدای مدرسه سر کوچه بیدار میشدم و کلی هم غر غر میکردم که چرا از پس این پنجره های دو جداره اینقد صدا واضح میاد که انگاری هر روز صبح من وسط حیاط مدرسه و برنامه صبحگاه از خواب بیدار میشم- یعنی به آبان که رسیده بودیم من همه برنامه صبحگاه رو حفظ شده بودم

ولی امسال نه تنها از سر و صدا بیدار نمیشم بلکه بعد از اینم که با مصیبت بیدار شدم به سختی میتونم خودمو از بالشت جدا کنم

امروز صبح در حالی که نای بلند شدن از جامو نداشتم و نشسته بودم رو تختم تا مامانم موهامو ببافه یه دفعه مامانم گفت آیلا اصلن سر کار نرو- خیلی خسته میشی- فقط درستو بخون تموم بشه بعدن کار پیدا میکنی دوباره-

خوابم پرید و انرژی گرفتم-

گفتم که همیشه صرف وجود یه راه دیگه منو به همین راهی که دارم امیدوار میکنه-


کتاب خوندن برام سخت شده-

کتاب های نصفه ای که از سال پیش شروع کردم و هنوز به نصفه نرسیده یه مقوای رنگی بزرگ به عنوان نشون صفحه ای که خوندم گذاشتم لای کتاب و فرستادمش توی کتابخونه

برنده تنهاست پائولو کوئیلو

نام من سرخ ارهان پاموک

جنگ و صلح تولستوی

محمد پیامبری که از نو باید شناخت کنستانتین گورگیو

و...

البته همشون جذابیتی داشتن که من بتونم شروعش کنم ولی بعد به خاطر یه فکر خیلی مشغول نتونستم تمومش کنم

ولی دیشب برای اینکه راحت خوابم ببره یه کتابی دست گرفتم که تا ساعت ۲ که چشمام از خستگی سرخ شده بود دستم بود.

خانوم - مس.عود به.نود

یه رمان تاریخی مربوط به اواخر حکومت قاجار

با اینکه خسته بودم ولی نمیتونستم بذارمش زمین-

الانم دل تو دلم نیست ساعت کاری تموم بشه و بدو بدو برم خونه برم زیر پتو و کتاب رو بگیرم دستم-

خیلی وقت بود اینقد ذوق یه کتاب رو نداشتم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/07/22ساعت 9:28  توسط آیلا  | 

مطالب قدیمی‌تر